حاج ملا هادي السبزواري

401

شرح مثنوى

چنان كه گفتيم كه وجود نفوس ناطقه - چه جاى عقول - همه ، عين علم حضوريند به خود و عين عشق خودند به خود و خدا ، و قس عليه . و از سنخ همان حقيقت است وجود عالم فرق و فرق الفرق . و چون ضعيف است ، اين وجودات حيوة و توابعش ، ظهور ندارد بر مدارك جزئيه با آن كه حيوة ساريه و عشق سارى و علم بسيطى دارند ، گو تركيبى كه شعورِ به شعور است ، و شعورِ به حقيقتِ مشعورٌ به است ، نباشد . * ( « وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ » 17 : 44 ( 1 ) . و قرء « يفقهون » بياء الغيبة . پس از وجود ، پى به وجوبِ ذاتى بردن ، استدلال از غير نيست . چه ، او وجودى است محض ، و ماهيّت ندارد . و اختلاف نيست در حقيقت وجود و وجوب ، مگر در عنوان . و بيگانگى نيست - چنان كه هست در امكان و حدوث و حركت و نظاير اينها ، از چيزهايى كه در ذات واجب و صفات او نيست . كه واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات است . و از گفته‌هاى در سالف زمان است ، لمؤلفه : هست در سينه سل به ديده سبل زين تعامى كه كرده خصم دغل كه شدش يوم ليل و ليلش يوم بومآسا زهى ضلال و زلل گه ز امكان برد به واجب پى گه نهد از حدوث طرح جدل آن كه از هستيش نمود اثبات بيند امكان حدوث و صنع علل آن كه ليل و نهار با ليلى است بنگرد كى به رَبع و دمنه و تل نى چه گويم چه جاى اثبات است هست اثبات ما سوى اعقل هستى ساذجست و وحدت صرف دو نمايد به ديدهء احول يك مسماست خُرفه كاش خوانند بَلبَن و بُرفه پَرپَهن بُو خَل عين با عين غير از ره عين بصل از هستى است عين بسل هيچ تغيير نيست در معنى گر چه صورت همىشود مبدل گر چه نبود مثال هستى و هست ترك تمثالِ بىمثال ، امثل ليك وهم و خيال را قوتى گر رسانى چو عقل هست اعدل كان و اركان و انس و جن و فلك ملك و ديو و تاوك و تاول هستى اين همه به رنگ همه ضوء بر آبگينها به مثل گر بپويى تو هر عدد را نيست جز يكى در قوامشان مدخل

--> ( 1 ) - قرآن كريم ، سورهء اسراء ، آيهء 44 . .